تبليغاتX
عاشقانه
بزرگترین رنج دنیانداشتن مونس و غمخوار است... و از آن بزرگتر داشتن قلبی تهی از عشق است

زپشت شيشه ي احساس وپرده فرياد

تو مست رقص درختان ورعد پر خشمي

ومن خراب سكوتي پر از فغان،بيداد

چرا به شيوه ي طوفان قصيده مي خواني

غزلسراي مرا كردهاي خراب آباد

به واژه واژه شعرم به لحظه لحظه ي عشق

به اشك چشم يتيمي كه بر زمين افتاد

در آسمان پر از شوروشعله هاي شعف

شرار شهپر خود را نمي برم از ياد

دوباره مي گذرم از هجوم تندر ياس

دوباره دل مي سپرم به هرچه بادا باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط تک رعد تنها | 
آی . . . !

آی . . . !
با شما هستم !
اين درها را باز کنيد . . . !
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرايی . . .
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه . . .
می خواهم فرياد بلندی بکشم
که صدايم به شما هم برسد !

من به فرياد
ـــ همانند کسی
. که نيازی به تنفس دارد ،
. مشت می کوبد بر در ،
. پنجه می سايد بر پنجره ها ، ـــ
محتاجم !

من هوارم را سر خواهم داد !
چارهء درد مرا بايد اين داد کند !

از شما
« خفتهء چند‌ » ،
چه کسی می آيد با من فرياد کند ؟

 

 

 





 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

 براي آنكه بينم تو را دعا كردم

درون خلوت شب خدا،خدا كردم

ميان كوچه دلتنگ انتظار اي خوب

هزار مرتبه نام تو را صدا كردم

شكست آئينه قلب من هزاران بار

به سنگ جور تو آن را چو آشنا كردم

نبوده اي كه ببيني چو شمع،همه شب

چقدر در دل خود گريه بي صدا كردم

به مويه هاي غريبانه در دل شبها

گر ز بغض دلم دانه دانه وا كردم

ببين چه ساده دلم را دل غريبم را

به چشمهاي قشنگ تو مبتلا كردم

براي آنكه بداني تو حجم دردم را

به چند بيت،عزيز دل اكتفا كردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

هرجا غم تازه اي است،پيداست دلم

دلهاي شكسته را مبتلاست دلم

با اين همه مهر و مهرباني عجيب است

گاه غم خود،غريب و تنهاست دلم

وا كردن هر گره به تدبير خوش است

هر پا كه شود رها ز زنجير خوش است

اين سوخته را درون دريانبريد

بر تشنه عشق آب،شمشير خوش است 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

صاعقه شعله كشيده است به برگ وبر من

گر گرفته است در آتش همه خشك و تر من

بي تو گلدان خيالم تهي از خاطرهاست

بوي پاييز گرفته گل نيلوفر من

آرزو داشتم گوشه آن باغ بزرگ

سايه سبز تو مي ماند به روي سر من

سوخت در حسرت باران و دگر سبز شد

ساقه ترد گل ناز ز خاكستر من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

در دور دستها كسي را مي شناسم كه قلبي به وسعت دريا دارد. چشمهايش امتدادي از غمگين ترين غروب خورشيد زندگيش و تبسم لبانش گلچيني از غنچه هاي نو شكفته ي بهاري است.دستهايش به اندازه ي تمام كهكشانها جاي دارد و قدمهايش در ابتداي زندگيست،اورا و نگاههاي عاشقانه اش را

مي شناسم! نگاههاي مملو از ياس محبت گفتاري محكم و استوار عزمي راسخ او را كه با تمام رودها برادر است.اورا كه وجودش سرشار از آبي بي كران است.او را كه همراه نسيم صبحگاهي مي ورزد،آري او را مي شناسم!در دورستهاست ولي دوردستي كه همين نزديكيهاست خانه اش پر از سادگي،وصف كلبه اي بي ريا و محقر او را مي شناسم،او نيمه پنهان و روح گمشده ي من است،آسمان خانه اش هميشه آبي باد............

   او را مي شناسم..............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

به خلوتگاه تنهايت دوباره خواهم آمد،وخواهم شكست سكوت تنهائيت را وتو را با خود، به تجلي گاه روشناي ميبرم بجايي كه احساس آئينه قابل لمس

باشد. به جايي كه سكوت معناي همه ي حرفهاي نا گفته است به دور دستها

به دياري كه آدمها زير سنگيني كوله بار خيانت بي صدا،نشنوند.......................

به دياري كه همه تن پوشي از صفا به همراه دستاويزي از راستگويي به تن كنند و در دشت وسيع صداقت همراه با رقص واژه ها و با ترانه سكوت به دلبري دلهاي عاشق بروند و از آنجا همگام با هم به ديار تو مي آئيم.............

.....................................تو اي تنها واژه معلوم......................................    

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

شبهاي زمستاني قلبم را چراغي نيست و ظلمت روحم را روشنايي ودر انزوايي   تنهاييم كور سوي اميدي نمي بينم.چه بس شبهاي كه دلتنگي صورتم را شسته و چه بسيار روزهايي كه بي قرارت بودم. غم هجرانت لحظه لحظه تكيدهترم مي كردوهيچ كس راز دلتنگيم را نفهميد.اما تو مي داني! مي داني

كه دلم تنگ است براي عاشقانه زيستن وعاشقانه نگريستن!!!!!!!!!!!!.............

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

منتظر باش اما معطل نشو

تحمل كن اما توقف نكن

قطعه باش اما لجباز مباش

بگو آري اما نگو حتما

بگو نه اما نگو ابدا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

من به درماندگي صخره وسنگ من به آوارگي ابر و نسيم من به سرگشتگي آهوي دشت من به تنهايي خود ميمانم من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي گيسوان تو بيادم مي آيد.تو تماشا كن كه بهاري ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريكي ميگذرد و تو در خوابي و پرستوها خوابند و تو دور از هم ميپوسيم.غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر مهر دلهره است.ديگر از من با خاك شدن راهي نيست.از اين صحرا از اين دريا پر خواهم زد خواهم مرد و غم تو اين غم شيرين را با خود خواهم برد...................................

    

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

مراصورت پرستان خوار دارند

ولي سيرت پرستان ميستايند

ميان سيرت و صورت خدايا:

دل زيبا به از رخسار زيباست

بپاس سيرت زيبا كريما

دلم بر زشتي صورت شكيباست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

ازبدانديشان نينديشم كه يار من تويي

فارغم از دشمنان تا دوستدار من تويي

خاطرم از دم سردي باد خزانم ايمن است

كز حديث تازه ورنگين بهار من تويي

ازدل افسرده جز دل آگاه نيست

آن كه داند وحشت شبهاي تار من تويي

اختر بيدار داند حال شب ناخفته را

 با خبر از ديده شب زنده دار من تويي

با تولاي تو از دشمن نينديشد رهي

بنده من شد فلك تا غمگسار من تويي

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

دمبدم نور اميدي ز نگاهت گيرم

مستي زندگي از چشم سياهت گيرم

هر نگاهت به تنم آتش تب ميريزد

بوسه اي ده كه بدين شعله گواهت گيرم

هر زمان مي دهدم چشم تو پيغام وصال

وين پيام از نگه گاه به گاهت گيرم

گل لب را به نسيم سخني رنجه مدار

كه هزاران خبر از طرز نگاهت گيرم

 مي روي در شب ظلماني ام اما مشتاب

تا من از اشك چراغي سر راهت گيرم   

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است.

در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد!

عشق ورزيدن تعهد است.

به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نمي زنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 

مرا به آغوشت را بده ميخواهم براي اولين بار ببوسمت بيا چشمانمان را

ببنديم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در

آغوش يديگر نفس ميزنيم از لذت متناهي جسممان وجود نامتناهي خداوند

را با چشماني بسته تصور كنيم چشمانت را باز كن!؟ نه!... نه!... لبهايمان از

گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس ما ساعتها كه در

آغوش يكديگر ميگرييم اي تنها هم آغوش من بيا كه احساسم را برايت

دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام بيا

كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم ميگذاري از فرط لذت قطره هاي

اشك بر گونه هايت بدرخشد ميخواهم با اشكهايت بر تمام احساسم بوسه زني

ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كنند بيا كه..............................

  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط تک رعد تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همیشه به خودم گفته ام زندگی یکبار اتفاق می افتد.
نباید روح زندگی را در خودمان بکشیم.
بلکه باید حتی بعد از مرگ در یادها ویادگارها یمان زنده باشیم.

نوشته های پیشین
خرداد 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
یه تنهای تنها
جزیره عشق
بیا آشتی کنیم
جاده بی انتها
سرو
نازی
دیونه تو
محمد شهامت دار
مرد قبیله
سارا
وفادار دلشکسته
خاطرت جمع که در خواب پريشان مني
سحر
مخصوص خانمهای باکلاس
وبلاگ همه برو بچ رشته برق
برنامه نویسی 8051
atlan
عکس
هر چی بخوای اینتو هست
حدیث تنهایی
شب و شعر
کجایی عشق من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM