![]() |
![]() |
|
| بزرگترین رنج دنیانداشتن مونس و غمخوار است... و از آن بزرگتر داشتن قلبی تهی از عشق است |
|
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست فتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
آخر اي دوست نخواهي پرسيد
كه دل از دوري رويت چه كشيد سوخت در آتش و خاكستر شد وعده هاي تو به دادش نرسيد داغ ماتم شد و بر سينه نشست اشك حسرت شد و بر خاك چكيد آن همه عهد فراموشت شد چشم من روشن روي تو سپيد جان به لب آمده در ظلمت غم كي به دادم رسي اي صبح اميد آخر اين عشق مرا خواهد كشت عاقبت داغ مرا خواهي ديد دل پر دردمن مسكین كه خدا بر تو نخواهد بخشيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
از من رميده يي و من ساده دل هنوز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
گفتم که: دلم در غم تو مانده پریشان گفتی که:چه کنم با تو وآن جمله رقیبان گفتم که:محبت به دلم راه ندارد؟ گفتی که:دگر مهر کجا بین غریبان؟ گفتم که:زمن رسم وفا را تو بیاموز گفتی که:وفا نیست درین دوره ودوران گفتم که:چرا این همه غمگین و ملولی؟ گفتی که:زجور وغم این دهر گریزان گفتم که:گناه من شیدا ز چه باشد؟ گفتی که:همان عاشقی وریزش اشکان گفتم که:من از دوری تو تاب ندارم گفتی که:دگر از من وغم چشم بپوشان
گفتم که:حذر از غم عشق تو محالست گفتی که:دلم را توازین بیش مسوزان گفتم که:کنون با دل درمانده چه سازم؟ گفتی که:سفر کن که بود چره ودرمان رفتم به سفر تا که شوم فارغ ازین عشق فارغ زغم عشق تو وپستی دوران رفتم به سفر تا که بگیرم مدد از غیر دیدم که کسی نیست به همیاری مستان دیدم که سفر بر غم عشق تو فزون کرد از یاد نرفت عشق تو ای سرور خوبان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
تمام لحظه ها یادت،به ذهنم شور می ریزد به شام تار تنهایی،نگاهت نور می ریزد به من سر می زنی هرشب،لطیف ونرم ورویایی تورا حس میکنم ای جان،تو در هر گوشه پیدایی تو باید با خدا باشی،که پاک وبی ریا هستی! تو آن شهزاده عشقی،که در افسانه ها هستی! مرا با خود ببر ای دل،ببر تا لحظه های دور ببر تا لحظه آبی،ببر تا سرزمین دور |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
دوست دارم پروانه باشم توی باغچه ها بگردم به کسی چیزی نگم از حسرت و غم و دردم دوست دارم که ماهی باشم توی اقیانوس مواج یا پرستویی که ساخته لونه ای رو شاخه کاج دوست دارم ستاره باشم توی آسمون تیره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
شامگاهان كه رويت دريا
نقش در مقش مي نهفت كبود داستاني نه تازه كرد به كار رشته اي بست و رشته اي بگشود رشته هاي دگر بر آب ببرد اندر آن جايگاه كه فندق پير سايه در سايه بر زمين گسترد چون بماند آب جوي از رفتار شاخه اي خشك كرد و برگي زرد آمدش باد و با شتاب ببرد همچنين در گشاد و شمع افروخت آن نگارين چربدست استاد گوشمالي به چنگ داد و نشست پس چراغي نهاد بر دم باد هر چه از ما به يك عتاب ببرد داستاني نه تازه كرد آري آن ز يغماي ما به ره شادان رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه از خرابي ماش آبادان دلي از ما ولي خراب ببرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
اي كدامين شب
يك نفس بگشاي جنگل انبوه مژگان سياهت را تا بلغزد بر بلور بركه شچشم كبود تو پيكر مهتابگون دختري كز دور با نگاه خويش مي جويد بوسه شيرين روزي آفتابي را از نوازشهاي گرم دستهاي من دختري نيلوفرين شبرنگ مهتابي مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خويش پاي تا سر يك هوس آغوش و تنش لغزان و خواهشبار مي جويد چون مه پيچان به روي درههاي خواب آلود سپيده دم بسترم را تا بلغزد از طلب سرشار همچو موج بوسه مهتاب روي گندمزار تا بنوشد در نوازشهاي گرم دستهاي من شبنم يك عشق وحشي را اي كدامين شب يك نفس بگشاي مژگان سياهت را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
پشت شيشيه باد شب رو جار مي زد
برف سيمين شاخه ها را بار ميزد پيش آتش يار مهوش نرم نرمك تار ميزد جنبش انگشتهاي نازنينش به چه دلكش به چه موزون نقشهاي تار و گلگون بر رخ ديوار ميزد موجهاي سرخ مي رفتند بالا روي پرده بچه گربه جست مي زد سوي پرده جامهاي مي تهي بودند از بزم شبانه ليك لبريز از ترانه توله ام با چشمهاي تابناكش من نمي دانم چها مي ديد در رخسار آتش لبرهاي سرخ و آبي روزهاي آفتابي چون دل من پنجه نرم نگار خوشگل من بسته ميشد باز يشد جان من لرزنده از ماهور و شهناز مي شد چشمهايم مي شدند از گرمي پندار سنگين پلكها از خواب خوش مي امدند آهسته پايين با پر موزيك جان مي رفت بيرون در بهشتي پاك و موزون اي زمين ! بدرود تو اي زمين ! بدرود تو سوي يك زيبايي نو سي پرتو دور از تاريكي شب دور از نيرنگ هستي رنج پستي تيره روزي كشمكش ديوانگي بي خانماني خانه سوزي دارد اين جا آشيانه آرزوي پاك و مغز كودكانه آرزوي خون و نيروي جواني دارد اينجا زندگاني دور از هم چشمي شيطان و يزدان دور از آزادي و ديوار زندان دور دور از درد پنهان دور ؟ گفتم دور ؟ گفتم سوي خوشبختي پريدم ؟ پس چرا نا گه صداي توله خود را شنيدم چشمها را باز كردم آه ديدم يار رفته تار رفته آن همه آهنگ خوش از پرده پندار رفته بر درخت آرزوي كهنه من خورده تيشه نو نهال آرزوي تازه ام شل شد ز ريشه پشت شيشه باز برف سيم پيكر شاخه ها را بار مي زد باز باد مست خود را بر در و ديوار مي زد در رگ من نبض حسرت تار مي زد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
فاصله يك خط تيره دز نگاه من وتوست غربت كوچه خلوت كه پناه من وتوست به فلك بستند پايم تا فراموشت كنم آري،گويا عاشقي هم دلبخواه من وتوست آسمان هم از غم ما بس پريشان حالي است گريه شب هاي ابري،مال آه من وتوست يوسف زيباي من هم آنقدرها پاك نيست با گناه عاشقي اين خانه چاه من وتوست مي دهد نور اميدي به تپش هاي دلم آن كسي كه تا هميشه جان ماه من وتوست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 4:27 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
من تو را مي جويم در پس شاخه سرخ پشت زيبايي باران حضور ته آن كوچه باريك دلم پي تو مي گردم پي احساس لطيف عشقت ليك شمان من اكنون گويي قفل دروازه اين قلبم را به نگاه گرمت ناگهان باز نمود پي تو مي گردم پي نجواي خدا پشت آن سرو بلند پشت خار ترديد،پي امساك قناري پشت آن آبي درياي خدا من تو را مي جويم روي پرهاي خيال روي تنهايي خورشيد غريب همه جا در پي تو و به دور از نخوت و به دور از ترديد پي تو مي گردم و خوشا آن لحظه هاي ناب كه تا ابد بر قلبم بر وجود و جانم ردپاي مهرت جريان خواهد داشت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 4:26 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
…به شوق تو شبنم روي برگ درخت باغچه خانه مان روزي آرام در آرزوي ديدنت نشسته ام چشمان با طراوتم را با اشك هاي دلتنگي ام پاك، بر چهره زيباي تو دوخته ام پرنده زيباي من، اي ترانه زندگي، براستي با آن همه دلبستگي با كدامين تاب و توان دل از تو بر كنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
رفتي و مهر دلامون عشق رويايي شده رفتي و پرواز هم كابوس تنهايي شده رفتي و مهتاب هم ديگر نمي آيد شبي رفتي و بارون همي يك اشك دريايي شده رفتي و درد جدايي را كسي مرهم نشد بودن تو هر شبم زيبا و يلدايي شده اي عزيز لحظه هاي زندگي،اي مونسم در كنارت شمع هم فانوس دريايي شده دشت گل هاي شقايق بي وجود پاك تو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
مي دانم معجون غريب عشق چه بر سرم آورد، اما با اين
همه مرارتها كه تا امروز كشيدم هنوز هم عاشقانه دوستش دارم و يگانه معبودم اوست. به ياد مي آورم روزهاي خوشبختيم را كه چون آفتاب هستي بخش بر وجودم طلوع كرد و برگهاي رخوت و سستي را كه آخرين دقايق عمر خود را سپري مي كردند.با پرتوهاي پر تلالوئش به شكوفه هاي دردست تقديم كرد،خوني گرم را در شريانهايم جاري ساخت كه بعدها اين گرما خرمن هستيم را روشني بخشيد،نفسهايم عميق وبراي تنفس عطر مستانه ي وجودش بود،آرامش چشمانش براي پيكر رنجورم با آن موجهاي ملايم،دنيائي از آرامش بي انتها بودومن اكنون خشنودم!چون اين گونه مي توان عشق را عاشقانه ستود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
!هميشه وقتي تنها و نا اميد و ملول تنت
!روانت از دست اين وآن خسته است !هميشه وقتي رخسار اين جهان تاريكه !هميشه وقتي درهاي آسمان بسته است !هميشه گوشه گرمي بنام دل با توست !كه صادقانه تر از هر كه با تو پيوسته است !به دل پناه ببر،آخرين پناه توست !ترا چنان كه تمناي توست دارد دوست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همیشه به خودم گفته ام زندگی یکبار اتفاق می افتد.
نباید روح زندگی را در خودمان بکشیم. بلکه باید حتی بعد از مرگ در یادها ویادگارها یمان زنده باشیم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|