![]() |
![]() |
|
| بزرگترین رنج دنیانداشتن مونس و غمخوار است... و از آن بزرگتر داشتن قلبی تهی از عشق است |
|
تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي كنار اتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچك ها نشستم تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست توشيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه كردم سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آب نمناك باران نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش كردم و چيزي به من نگفت توو هم در انتظار يك بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها كرد تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي تمام غصه هايم مقل باران فضاي خاطرم را شستشو داد و تو به احترام اين تلاطم فقط يك لحظه باريدي و رفت ي دلم پرسيد از پروانه يك شب چرا عاشق شدي در عجيبي ست و يادم هست تو يك بار اين را ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي تو را به جان گل سوگند دادم فقط يك شب نيازم را ببيني ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديد و رفتي دلم گلدان شب بو هاي رويا ست پر است از اطلسي هاي نگاهت تو مثل يك گل سرخ وفادار كنار خانه روييدي و رفتي تمام بغض هايم مثل يك رنج شكست و قصه ام در كوچه پيچيد ولي تو از صداي اين شكستن به جاي غصه ترسيدي و رفتي غروب كوچه هاي بي قراري حضور روشني را از تو مي خواست تو يك آن آمدي اين روشني را بروي كوچه پاشيدي و رفتي كنار من نشتي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود و من مي دانم آن شب تا سحرگاه نگارن را پرستيدي و رفتي نمي دانم چه مي گويند گل ها خدا مي داند و نيلوفر و عشق به من گفتند گل ها تا هميشه تو از اين شهر كوچيدي و رفتي جنون در امتداد كوچه عشق مرا تا آسمان با خودش برد و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتي شبي گفتي نداري دوست من را نمي داني كه من ن شب چه كردم خوشا بر حال آن چشمي كه آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي هواي آسمان ديده ابريست پر از تنهايي نمناك هجرت تو تا بيراهه هاي بي قراري دل من را كشانيدي و رفتي پريشان كردي و شيدا نمودي تمام جاده هاي شعر من را رها كردي شكستي خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
عشق چيست ؟ عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
اي مرغ بهار آمده پرواز و پرت كو
شد باغ پر از ولوله گل خبرت كو گيرم كه شكستي قفس اي بلبل دلتنگ با بال گشايان سفر بال و پرت كو سوداي سمندر شدنت بود در آتش خاكستر و دودي دل غافل شررت كو چون لاله چراغي به ره عشق گرفتي چون باد به جز داغ از اين رهگذرت كو پا پس نكشيدي ز نبردي و بماندي هان اي تن افتاده بر اين خاك سرت كو ديدي كه تهمتن به بن چاه كشيدند رهيابي سيمرغ تو زال و زرت كو گم گشتي و يك دوست از آن جمع نيامد احوال بپرسد كه رفيقا اثرت كو خون خوردي و لعل از جگر سنگ كشيدي وين سخت دلان طعنه زنندت هنرت كو ديري است كه در تيرگي ات چشم به راهم اي شوم شب صبر گدازان سحرت كو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
دل من دنبال تو اما دلت ميلِ به ديگري داره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
من عشق را ديدم ـ
. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 4:9 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
اي عشق تو بانوي سيه فام مني زيباي خموش عمر و ايام مني
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 4:8 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت
مي خواند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
به ناگهان مي آيد
عشق را مي گويم بسان بهمني غلتان و صاعقه اي رخشان مي آيد با هزاران لهجه تا هم آواز قناري شود و در آينه اي به وسعت ملكوت سيماي ازلي خود را بنگرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط تک رعد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همیشه به خودم گفته ام زندگی یکبار اتفاق می افتد.
نباید روح زندگی را در خودمان بکشیم. بلکه باید حتی بعد از مرگ در یادها ویادگارها یمان زنده باشیم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|